اینم خونه ی جدید من. خب دیگه. امیدوارم اونجا هم بیاید.![]()
اینکه این روزها من حال و حوصله ندارم و تو هم تقریبا وظایفت(!) را انجام نمیدهی اصلا اتفاق خوشایندی نیست. نگرانم بابتت...!
وااااااااای که چقدر دلم میخواد دستتو بکنی تو موهام و اونارو با انگشتات شونه کنی بعد هی بگی" چقدر موهات نرمه، دیگه کوتاهشون نکنی ها،بذار بلند شن" منم لبخند بزنم که یعنی باشه.
بعضی وقتها دلم میخواهد، پیش می آید، کاریش نمی شود کرد.
احساس درموندگی بدی دارم. نمیتونم حلشون کنم. همه چی شوخی شوخی داره جدی میشه.
اصلا نمیدونم چرا اینجوری شد. همه چی داره دور سرم میچرخه...!
+ دلم میخواد الان یه ۵،۶ سال بزرگتر بودم. نمیدونم چرا!
+ دیشب یه سری حرف زدم فقط محض دیشب.
+ فکر میکنم اینجا رو فقط واسه خودم مینویسم نه واسه کسی که بیاد کامنت بذاره. همین.
+ وقتی با حسهای جدیدی مواجه میشم معمولا عکس العمل خوبی نشون نمیدم.
+ میدونم تو که اون بالا نشستی منو یادت نرفته. یه کاریش بکن.
+ تقصیر منم نیست آخه، کلا همیشه قلبم باید تو دهنم باشه واسه هر چیز مسخره و کوچیکی. بیخیال.
+ تقصیر کسی نیست که هواپیمایی از اون بالا به زمین بخوره. فقط از این به بعد باید مراقب سرمون باشیم محض احتیاط.
+ اینکه بعضی وقتها تنبل میشم برای اکتیو شدن حقیقتا تقصیر من نیست شاید تقصیر هوا باشه.
+ کلا این پست دنبال مقصر میگشت! حالا تقصیر تو چیه که گوشیت از صبح خاموشه ؟؟؟؟
چقدر راه رفتم امروز تو این گرما دقیقا تو اوجش! نمیدونم اصلا چجوری تونستم؟ شاید به خاطر اینکه گرم حرف زدن( به عبارتی حرف گوش دادن، چون معمولا همش اون حرف میزنه :پی) بودم تونستم! تازه کلی هم کم غر زدم :دی. در هر حال دارم از خستگی میمیرم الان. کاش زودتر میومدم یه کم حرف میزدم.
به نظرم کار اشتباهی کردم دفترمو گذاشتم کنار.چون یه چیزاییو فقط همونجا میشه نوشت.
پ.ن: چقدر امروز ناز شده بودی! غیر قابل وصف....
اصلا مسافرت خوبی نبود هی دقیقه شماری میکردم که برگردیم خونه بشینم سر کارام! اینقد شوق و ذوق دارم واسه شروع کردنشون! یکی از دلایلش مطمئنا حضور "ب" هست که بالاخره فرادا بعد ۱ هفته میبینمش!
پ.ن: یه کم فاصله گرفتم از دغدغه های قبلیم، باید برگردم.
+ لعنت به این بعدازظهرهای جمعه....
پ.ن: بعضی وقتها هی میگم اگه الان اینجا بودی این کارو میکردیم،اون کارو میکردیم ولی میدونی چیه قضیه اینجاست که این دوره ی نبودن هم باید طی بشه تا شاید بعدا اون بودنه مزه بده!
یه چند روزیه بیکارم! اصلا حس جالبی نیست! نمیدونم چرا دیگه حوصله کتاب خوندن هم ندارم. منی که خوره ی کتاب بودم تقریبا ۶،۷ ماهه نتونستم یه کتابو تا ته بخونم. هر کتابیو باز کردم نصفه نیمه ولش کردم. الانم کلی کتاب نخونده باد کرده رو دستم که خیلییییییییی دلم میخواد بخونمشون ولی واقعا نمیتونم!
خوب شد ترم تابستونی گرفتم وگرنه تو خونه دیوونه میشدم واقعا! کاش زودتری هفته دیگه بشه برم دانشگاه! زودتری هم برنامه هامونو شروع کنیم این اوضاع درسیمون یه سر و سامونی بگیره چون اینجوری که عمرا افغانستان هم راهم نمیدن ![]()
+ من دلم فعالیت فرهنگی-اجتماعی میخواد! کجا برم؟؟؟؟؟
در هر حال تموم شد و یه جورایی اصلا هم خوب نبود. این روزها یه جوریم. یه عالمه دغدغه دارم که چند وقتیه از قصد دارم سعی میکنم بهشون فکر نکنم! این چند وقته از شدت خستگی سعی کردم ذهنمو خالی نگه دارم ولی مگه میشه؟؟!!!! دیگه از این سی ا ست لعنتی خسته شدم. از آدمهای دور و برم حوصلم سر رفته....! من دلم آرامش میخواد. من امنیت و آزادی میخوام.....!



